من حسود نیستم
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

پنجشنبه شب شاد بودم و دلگیر! انگار حسادت میکردم. شاید!

اگر تو هم بودی حسود میشدی. شاید حسود نه، دلگیر میشدی!

من دلم به تنگ آمد از تبعیض، از  تفاوت، از  یک بام و دو هوایی.

چه کنم و چه بگویم که هر چه کنم چوب دو سر طلایم.

هیچ نمیکنم و هیچ نمی گویم. میگذارم و میگذرم که آنها بهترین های زمین منند.

فقط کاش خود خوب می دانستند که حق دارم برای دلگیری و دلتنگی.


 
روز تو...
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

مهربانترینم!

این روز، بهانه ای است برای قدر هم دانستن. برای عاشقانه گفتن، عاشقانه شنیدن.

عصاره وجود زن،‌جز محبت و عشق ورزیدن نیست و چه خوشگوار است از چشمه مهر تو نوشیدن.

نازنینم!

بیا قدر این چند روز جوانی را در کنار هم بیشتر بدانیم.

دوستت دارم. روزت مبارک


 
دوباره می نویسم برای تو
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سلام بهترین حادثه زندگی من!

سلام بر تو که با نگاهت وجودم تازه می شود. آنقدر دوستت دارم که تمام لحظه هایم برای تو شده. همیشه و هر کجا تو را احساس میکنم. ای کاش میدانستی!

کاش میدانستی که با دیدن تو شور زیستن، در تار و پودم تنیده میشود. چقدر نگاهت را دوست دارم. نگاه مهربانی عاشق که جز صداقت معنی دیگری ندارد.

بعضی وقتها به زلال بودنت حسادت میکنم.

چقدر کلامت را دوست دارم. با من حرف بزن. با من بگو. همیشه و مدام. من از حرفهایت خسته نمیشوم!

فقط آمدم تا چند سطری برایت بنویسم. دلم برای نوشتن تنگ شده بودم. دلم تنگ شده بود برای نوشتن برای تو!


 
ماه عسل
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

این دومین باری بود که همراه با هم راهی مشهد می شدیم. و اینبار ماه عسلمان بود. و این عسل با شیرینی زیارت امام رضا گوارتر شد.

خوشبختی خواستیم و عشق و سعادت.

و من باز هم تو را خواستم و در صحن و سرای حرم در عشق تو غوطه ور بودم. آنقدر غوطه ور که حتی تو هم نفهمیدی.

و من دستهای استغاثه ام همانجا ماند. و کوله بار امیدم را در حرم گذاشتم و بازگشتم. مثل همان روز که تنها بودم و بی تو!


 
شبی که داماد شدم
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 شب جمعه بود، آن شبی که داماد شدم. و خدا خودش قول داده بود که همراهمان باشد. من نیز به قول حق تعالی اعتماد کردم. آن شب دیگر احساس سنگین مسئولیت را آهسته آهسته لمس می کرد. در مقابل پدرم زانو زدم و دستانش را بوسیدم. چقدر دل نازک بود. بغض کرد. مثل همه این سالها گریه نکرد. و مادر. همچنان زیباترین آهنگ عشق بود.

و او...

و او در لباس عروسی چقدر زیبا شده بود! من با فرشته ای پیوند خوردم که پاک ترین قلب هستی را در سینه دارد.

آن شب دعا کردم. خدا خدا کردم. آن شب آسمان زیر پایم بود؛ شبی که داماد شدم.


 
ماه سیزدهم
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

هیچ وقت ۱۳ عدد نحسی نیست. من امروز به این موضوع ایمان آوردم. اینبار، ۱۳ باعث شد تا من و تو با عبور از آن، از مرز یکسالگی بگذریم و از امروز وارد ماههای دو سالگی شویم.

برای لحظه رسیدن به آشیانه مان لحظه شماری می کنم. این روزها مانند پیچ تندی شده که می خواهم هر چه زودتر این پیچ  را پشت سر بگذارم تا در کنار تو، آرام و عاشقانه تا ابد،‌سرود زندگی و مهر سر دهم.

عزیزم! ۱۳ ماهه شدیم. این ۱۳ ماه رو چطور می بینی؟ مطمئن باش روزهای زیباتر در راه است ...


 
به سوی یلدا
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

همیشه یلدا را دوست دارم. یلدا شب خاطره انگیزی است. برف، عطر چای داغ، سرخی هندوانه، آجیل، پدربزرگ و مادربزرگ..... من یلدا را بخاطر مهربانیش دوست دارم.

 

یلدا، قصه ی شبی است از تحول پاییز به زمستان و سکوت کوی و برزن آن شب بدان معنی است که همه در آغوش گرم و پر مهر کاشانه خود آرام گرفته اند.

 

ای کاش هنوز حکایت کرسی ها باقی بود. همه تنگاتنگ هم می نشستیم و چقدر لذت بخش بود آن هنگام که پاهای کوچک سردمان، آرام آرام گرم می شد.

 

شکوه یلدا در بلندای آن نیست. یلدا فقط بلندترین شب سال نیست. یلدا شب خاطره هاست.

 

با تو بودنم یلدا باد...

 

 


 
پیوند بی مثال
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

روز خجسته ای است. پیوند مولی الموحدین(ع) و حضرت زهرای مرضیه(س). نمی دانم شاید امروز را بتوان ولنتاین اسلامی نامید. و امروز شاید بهترین روز برای واژه «دوستت دارم» است. نمی دانم چرا هر قدر که این واژه را برایت بیان می کنم سیراب نمی شوم. انگار باید تا ابد این واژه را برایت بیان کنم. چه باک! من هم تا ابد فریاد می زنم که «دوستت دارم».

همیشه برایم بی همانندی. همیشه عاشقت می مانم. همیشه همیشه...

آن شب چقدر رویایی بود! باز هم برایم شب اشک بود. انگار فضای چهل اختران من را به گذشته باز می گرداند. امامزاده ای است قدیمی، دیوارهای قدیمی، آدمهای قدیمی و ضریحی چوبی که از گذشته برای امامزاده به یادگار مانده است.

من دوباره به همان شب سردی که تو را در این فضا فریاد کرده بودم بازگشتم. در و دیوار امامزاده شروع به شرح خاطرات کرد. دلم لرزید و باز... صدای روضه خوان چقدر حزن انگیز بود! من بودم و تو و یا زهرا...!!

و دوباره خاطراتم را مرور کردم. وای... چه شب سردی بود آن شب. چقدر تنهایی سخت بود!! چقدر جانکاه!!

و من تشنه ی دلبری که به او دل باخته بودم و در حسرت اینکه ای کاش می شد تا ندایش دهم: دوستت دارم


 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

مهربانترینم!

چه خوب که تو را دارم. تویی که از ازل تا ابد دوستت دارم. به راستی که دوست داشتن زیباست و دوست داشتن چون تویی، بی ینهایت زیباست.

خوب من!

دستهای پر خواهشم همیشه به سوی توست. و تنها تو بودی که جانم را شعله ور کردی. ای کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم...!!

عشق من!

تا آخرین نفس با تو می مانم. همین...!

 


 
بد قول نبايد بود!!
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شايد بعضی اوقات تصور می کنی که چقدر آدم بدقولی هستم. شايد با خودت تصور کرده باشی که اون قولها و قرارها چه شد؟ اما...

اما وقتی به قلبت رجوع کنی خواهی ديد که اونقدر ها هم من بد قول نبودم. حرفهام و توصيفاتم پر بيراه نبوده و اون اوصافی که مطرح می کنم خيلی نزديک به واقعيت هست. مگر نه؟

روزی از سر عاشقانه کور شدن عهدی نبستم. من هنوز هم همون عاشقی هستم که صادقانه خودم و شرايطم رو وصف می کردم، و با آگاهی و اطمينان عهدی می بستم و قراری می گذاشتم. از آدمهايی که منتظرند تا فقط خرشون از پل بگذره متنفرم!! مبادا که من رو از اون طيف بدونی که اونوقت خودم از خودم بدم خواهد اومد. اما...

هيچ امايی در کار نيست. من هستم با اداره ای قوي، حرکتی کند و مستمر، و تفکری سيستماتيک، منطقی و عقلانی.

فرق ديروز و امروز در اين هست که ديروز احساس در کار بود و امروز عشق بی دريغ. ديروز عقل در کار بود و امروز عقل و عشق. ديروز غريبه ای بود که دوستش داشتم و امروز نزديک ترين کسی که جانم، قلبم، آينده ام و روحم با حضور الهی او گره خورده.

حرف من تنها شرايطی است و زمانه ای که امروز بايد بيشتر به اون فکر کنيم. امروز نبايد احساسی تصميم گرفت. احساس آينده ساز نيست. احساس هر منطقی رو بی رحمانه کور می کنه. احساس امروز مخرب عشقی است که عهدش رو با هم بستيم. امروز روز عشق است و منطق و گذشت.

حق با توست. تصميم با توست. من با توام. پس انتخاب کن. بسم الله...

 

 


 
تهی دستی با قلبی پر.....
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

نه!! عشق زيباست. عاشقانه زيستن زيباست.

راستی چرا ديگر به «به تو سلام» کم سر می زنی؟! نمی دانم شايد فراغ بود که تو را دلتنگم می کرد و وادارت می کرد تا مرا در «به تو سلام» جستجو کنی و حالا که روزهای وصل است شايد ديگر اين سلامها برايت جذاب نيست!!

اما من هنوز هم دلم برايت تنگ می شود. و لحظاتی می رسد که مرا وا می دارد تا دلتنگيهايم را همچون روزهای تلخ فراغ با چهار ديواری وبلاگم تقسيم کنم. آن روزها را يادت هست؟ روزهايی که در اين چهار ديواری تنگ می نوشتم، به اين اميد که تو حرفهايم را بشنوی و تو زود به زود به اين خلوتگاه سری می زدی تا حرفهايم را بخوانی و ...

من به تو سلام را دوست دارم. چه چيزی لذت بخش تر از به تو سلام؟! چه کسی از تو لايق تر برای سلام؟! و اين سلام، سلامی است از جنسی متفاوت...

سلامی است از جنس محبت، از جنس صداقت، از جنس پاکي،‌از جنس عشق...

ديروز بايد مرا کشف می کردی و امروز بايد  معنایم کنی! معنای مرا در فخر و ترس نياب! معنای مرا در ثروت و جاه جستجو نکن! معنای من به کوتاهی يک لبخند خالصانه است. معنای من به بلندی يک عمر جاودانه است. من از جنس اشکم.

مرا در کلامم بياب! شايد «به تو سلام» مرا خوب معنا می کند. من هميشه اينجا هستم. در جستجوی تو. باز هم سراغی از من بگير. که تهی دستی هستم با قلبی پر.....

 


 
من و تو...!!
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

مهربانترینم!

بگذار برایت از روزهای با تو بودن بگویم. روزهای خوش وصال... روزهای شوق آفرین خیال... انگار هیچ کس جز من و تو در این دنیا نیست!!

باید قدر یکدیگر را بدانیم. قدر عشق... قدر نگاههای پر محبت... قدر من، قدر تو!  و چه زیباست سروده ای که زمزمه می کرد: عشق شادی است،‌عشق آزادیست،‌عشق آغاز آدمی زادیست...

عزیزترینم!

این لحظات را باید با تمام وجود بلعید. باید از قطره قطره ی شکوه آن نوشید. باید عطر خوشبختی را با روح و جان بویید باید.....!!

آرام جانم!

خوشبختی یعنی عاشقانه زیستن، یعنی طعم لذت بخش عشق را چشیدن و من امروز وقتی خوب فکر می کنم می بینم آنها که از چشیدن لذت چنین طعمی محرومند چه نعمتی را در اختیار ندارند: عشق

بهار من!

از خزان خاطرات عبور کردیم و سرمای دهشتناک زمستان بی هم بودن رو پیمودیم، و اینک در بهار زندگانیمان طلوعی جاودانه را جستجوگریم.

سیده ی من!

دوستت دارم. همین!


 
زن کامل!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

ملا نصرالدين با دوستي صحبت ميكرد.

-   "خوب ملا، هيچ وقت به فكر ازدواج افتاده اي؟"

ملا نصرالدين پاسخ داد: " فكر كرده ام. جوان كه بودم، تصميم گرفتم زن كاملي پيدا كنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زيبايي آشنا شدم اما او از دنيا بيخبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زني آشنا شدم كه معلومات زيادي درباره ي آسمان داشت، اما زيبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزديك بود با دختر زيبا با ايمان و تحصيل كرده اي ازدواج كنم."

-         "پس چرا با او ازدواج نكردي؟"

و ملا نصرالدين پاسخ داد: آه رفیق" !متاسفانه او هم دنبال مرد كاملي ميگشت"

 

زن یا مرد کامل؛ شما چی فکر می کنید؟


 
نقطه، سر خط!
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

من موفق می شوم. من نمی ترسم. من پایان ناپذیرم. من اعجوبه ام .  من تصمیم می گیریم. من متوکلم. من متوسلم. من یگانه ام. من مغرورم. من متکبر نیستم.  من تنهاترینم!!. من...!!

من تمام نمی شوم. هر بار که تمام می شوم دوباره شروع می شوم. من اشرف خلائقم. من فنا ناپذیرم. من باارزش ترینم چون عاشق ترینم. من قد خم نمی کنم. اگر دور گردون بی رحم است، من بی رحم ترم. زانو بزن دنیا! چشمهایت را از حدقه در میاورم.من...!!

 

 


 
يوسف!
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

يوسف‌ عزيز! براي‌ ما خوابي‌ ببين‌ كه‌ جهان‌ قدر عشق را می فهمد.

 يوسف! ما خواب‌ ستاره‌ نمي‌بينيم. خواب‌هاي‌ ما پر از گاوهاي‌ لاغر است‌ و خوشه‌هاي‌ خشك. پر از مردماني‌ كه‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ مي‌خورند...

يوسف! ما تعبير خواب‌هايمان‌ را نمي‌دانيم. ما چيزي‌ نمي‌كاريم. و فردا كه‌ برادرانمان‌ برگردند ماييم‌ و شرمساري‌ و دست‌هاي‌ خالي. ماييم‌ قحط‌ سال‌ وفاداري.
يوسف! تو نيستي‌ تا راه‌ را نشانمان‌ بدهي. ما مي‌رويم‌ و در پس‌ هر گامي‌ چاهي‌ است. دنيا پر از دروغ‌ و پيرهن‌ پاره‌ خون‌آلود است.
يوسف! قرن‌ هاست‌ كه‌ به‌ چاه‌ افتاده ايم‌ و سالياني‌ست‌ كه‌ كاروانيان‌ به‌ بهايي‌ اندك‌ ما را خريده‌اند..
يوسف! به‌ ما بگو كه‌ چگونه‌ عزيز شويم.
يوسف! سالهاست‌ كه‌ زليخای شهوت و دروغ و نفاق قصد فريبمان‌ را دارد. ديري‌ست‌ كه‌ قصد دریدن پيرهنمان‌ را دارد و ما هرگز به کسی نگفته‌ايم. زندان‌ دوست‌ داشتني‌تر است‌ از آنچه‌ مرا بدان‌ مي‌خوانند.
يوسف! يعقوب‌ منتظر است. پيرهن‌ ما، اما بوي‌ عشق‌ نمي‌دهد.
يوسف! براي‌ ما خوابي‌ ببين که جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. روياي‌ گاوهاي‌ فربه‌ و خوشه‌هاي‌ سبز.
رويايِ‌ ستاره‌اي‌ كه‌ سجده‌ مي‌كند.

 


 
رويای آرامش
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

برای من خوش طعم ترین طعم زندگی، مزه نان و پنیر و سبزی است در کنار برکه ای زلال. وقتی به صدای شرشر رود گوش می کنم، چقدر آرام می شوم! من عاشق بوی نم خاکم؛ بوی باران.

بهترین مسیر، کوچه پس کوچه های روستایی دور افتاده است که فارغ از هیاهوی آدمهای با سواد، از کنار پیرمردی ساده عبور می کنی و او چه مهربان برایت دست تکان می دهد. آن سو تر پسر بچه ای است که سوار بر قاطر، با صدایی رسا سلام می کند و از کنار تو رد می شود.

آن هنگام که نسیمی روح افزا برگهای درختان را به تکاپو وا می دارد، با تمام وجود، صورتم را در خنکای نسیم فرو می برم تا از وزش این نسیم دل انگیز حَظ کنم.

پسر دهقان، عاشق دختر همسایه ی دیوار به دیوارشده. نگاه کن! دخترک کوزه بر دوش با چشمانی شرربار، از سر کوچه نمایان می شود. پسرک دست و پایش را گم می کند و دختر همسایه، زیر چشمی نگاهی به پسر می اندازد و دست پاچه و فوری، خود را از نگاه پسر دهقان می دزدد و وارد خانه شان می شود. لبخندی می زنم و از کنار پسر دهقان عبور می کنم.

چه زیباست نوای نی مرد چوپان! چه جان سوز می نوازد. گویی سالها درد و اندوه را در نی می دمد.

من شیفته ی عطر خوش چای دیشلمه ام که با جرعه ای، خستگی تمام روز را از تن آدمی دور می کند. و شب در کنار آتش اجاق، مردی است که قلم در دوات فرو می برد تا شاید به نستعلیق، بیتی را ماندگارتر کند. صدای کشیده شدن قلم بر روی کاغذ، مو بر تنم سیخ می کند. و او چه زیبا نوشت؛

ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم

ما هم اسیر طره ی جانانه بوده ایم

بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن

ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم


 
از اعتقاد تا بی اعتقادی!
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

در پاسخ به توسل من به حضرت زهرا، شخصی با نام آرش واسم پیام گذاشته بود که: «دست از این خرافات بردار. اگر قرار بود این خانم(حضرت زهرا) دردی رو درمون کنه، الان توی قبر نبود»

آیا شما با ایشون موافقین؟!

آیا ظرفیت حقیقی آدمها، تنها در جسم اونها و یا زنده و مرده بودنشون نهفته است؟ آیا مگر نه اینکه روح آدمی بسیار وسیع تر از جسم اون هست؟

آیا بانویی که دختر پیامبر خاتم، همسر مولی الموحدین و مادر یازده امام معصوم هست، اونقدر پیش خدا اجر و منزلت و آبرو نداره که بتونه کاری برای دردهای شیعیان مولای متقیان انجام بده؟!

من بر این باورم که نام زهرا(س) معجزه می کنه. نامی که دل پیامبر و دوازده معصوم رو لرزونده، آیا عرش رو نخواهند لرزوند؟

بانوی زنان عالم، پاره تن پیامبر، کوثر یگانه هستی و عشق علی، در قبر نیست. بلکه در قلبهایی هست که اون رو صدا می کنند.

آیا شما هم معتقدین که چنین اعتقادات و توسلاتی خرافات هست؟ نظر شما راجع به این موضوع چیه؟  

 


 
 
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

سرمايه محبت زهراست دين من

من دين خود را به دو دنيا نمی دهم

 

منتظرم!


 
فرخنده زاد روز حضرت فاطمه معصومه(س) مبارک!
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

- عازم سفرم

. کجا؟

- پابوس آقا امام رضا

. کی؟

- همین فردا

. فردا میلاد حضرت معصومه است

- ...!!

. چه بی خبر عازم سفری؟!

- زیارت ضامن آهو، نیازمند خبر نیست

. چه بی هنگام؟!

- هنگامه ی زیارت او وقتی است که دل شکسته ای و محزون

. تنها؟

- تنهای تنها!!

. التماس دعا!

- یا غریب الغربا!

 


 
شبی که سجاد هم دعا کرد!
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

شبی که سجاد هم دعا کرد. شبی که آرزوهای کوچولوی سجاد هم برآورده شد. بهش گفتم: واسه منم دعا کن. لبخندی زد و آروم آروم با همون پیراهن مشکی که به تن داشت، به خواب فرو رفت.


 
شبهای قدر من!
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

شبهای قدر هم گذشت. ای کاش شبهای قدر امسال در کنار هم بودیم!

 

ای کاش در کنار هم الغوث الغوث می کردیم!

 

ای کاش با هم اشک می ریختیم! اما من بدون تو در تنهایی و خلوت خویش، درد کشیدم و مویه کردم.

 

دستهایم را در عرش فرو بردم و تا سحر ناله کردم.

 

نیمه های شب بود و من در سکوت مطلق شب، نام تو را زمزمه می کردم. زمزمه نام تو، سکوت آسمان را شکست و اهالی آسمان به زمین چشم دوختند و مرا دیدند که چگونه می سوزم.

 

به گمانم در آن کشاکش که جانم از فراغ تو می سوخت، خدا نگاهی انداخت.

 

هبوط کرد و کنارم نشست. حجاب سینه ام را کنار زد و قلبم را نگاه کرد. وقتی زخمهای قلب مجروحم را دید گفت: «با خودت چه کردی؟»

 

گفتم:« در عاشقی به سوی تو عروج می کنم»

 

در پیشگاهش زانو زدم، به دامانش افتادم، زجه زدم، سجده کردم و تو را آرزو کردم.

 

بدون تو دنیا برایم کوچک است. دنیای بدون تو را نمی خواهم. انگار در قفسی هستم که هر چه بال می زنم، بالهایم به میله هایش می گیرد و زخمی می شود.

 

و من چه شتابان به سوی قدرت و ثروت می تازم. اما اینها بدون تو برایم ذره ای نمی ارزد. قدرت و ثروت، بدون حضور الهی تو به چه کارم می آید؟!

 

راه افتادم تا دردهایم را با علی بازگو کنم. می دانستم که او حرفهایم را خواهد شنید و شاید وساطت او چاره ای کند. دیر رسیدم. علی در بستر شهادت بود.

 

 پشت دیوار خانه اش زانو زدم. یتیمانی را دیدم که برای شفای علی، شیر آورده بودند. اما جای علی، قفس زمین نبود و علی هم رفت. و من دردهایم را نگفته یتیم شدم.

 

 

 


 
الغياث!
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

اینجا یکی هست که خسته شده. اینجا بیم و امید غوغا می کند. اینجا دلی است که طوفانی است، چشمی است که بارانی است و روز و شب غرق نگرانی است.

شمارش معکوس شروع شده. بهار یا خزان؟!

خدایا! من امروز دیگر زلال شدم. فریاد زدم "من لی غیرک" و تو لبخند زدی! و من چقدر کوچکم!

کسی نمی داند، کسی نمی فهمد، بگذار نفهمند. خدایا! من منتظر توام! دستهای من اینجاست. الغوث، الغوث، الغوث .....

التماس دعا!

 

 


 
مادران زیباترین آهنگ عشقند
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

یادت هست که در آن شب بیماری و تنهایی تا سحرگاه بر بالینم نشستی و یک لحظه پلک نبستی؟!

یادت هست که برایم لالایی عشق را با ضربان قلبت زمزمه می کردی و جانم را آرام می بخشیدی؟!

یادت هست جوان بودی و زیبا و جوانیت را به پایم ریختی تا من رشید شوم و رعنا؟!

یادت هست وقتی هیچ کس نبود، تنها تو بودی و خدا؟!

حالا به اعجاز دعایت محتاجم. مادر! اعجاز کن!

 

 


 
← صفحه بعد