شبهای قدر هم گذشت. ای کاش شبهای قدر امسال در کنار هم بودیم!
ای کاش در کنار هم الغوث الغوث می کردیم!
ای کاش با هم اشک می ریختیم! اما من بدون تو در تنهایی و خلوت خویش، درد کشیدم و مویه کردم.
دستهایم را در عرش فرو بردم و تا سحر ناله کردم.
نیمه های شب بود و من در سکوت مطلق شب، نام تو را زمزمه می کردم. زمزمه نام تو، سکوت آسمان را شکست و اهالی آسمان به زمین چشم دوختند و مرا دیدند که چگونه می سوزم.
به گمانم در آن کشاکش که جانم از فراغ تو می سوخت، خدا نگاهی انداخت.
هبوط کرد و کنارم نشست. حجاب سینه ام را کنار زد و قلبم را نگاه کرد. وقتی زخمهای قلب مجروحم را دید گفت: «با خودت چه کردی؟»
گفتم:« در عاشقی به سوی تو عروج می کنم»
در پیشگاهش زانو زدم، به دامانش افتادم، زجه زدم، سجده کردم و تو را آرزو کردم.
بدون تو دنیا برایم کوچک است. دنیای بدون تو را نمی خواهم. انگار در قفسی هستم که هر چه بال می زنم، بالهایم به میله هایش می گیرد و زخمی می شود.
و من چه شتابان به سوی قدرت و ثروت می تازم. اما اینها بدون تو برایم ذره ای نمی ارزد. قدرت و ثروت، بدون حضور الهی تو به چه کارم می آید؟!
راه افتادم تا دردهایم را با علی بازگو کنم. می دانستم که او حرفهایم را خواهد شنید و شاید وساطت او چاره ای کند. دیر رسیدم. علی در بستر شهادت بود.
پشت دیوار خانه اش زانو زدم. یتیمانی را دیدم که برای شفای علی، شیر آورده بودند. اما جای علی، قفس زمین نبود و علی هم رفت. و من دردهایم را نگفته یتیم شدم.